ملک محمد صالح زهی که با آمدن فضای مجازی مجبور شده است روزنامه فروشی خود را جمع آوری کند؛ از روزگار ناخوش احوال خود به خبرنگار میارجل گفت و از مسئولان فرهنگی شهر درخواست کمک کرد تا بتواند همچون گذشته زندگی خود و خانواده اش را بگذراند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی میارجل؛ این روزها قدیمی ترین روزنامه فروشی چابهار نیز بساط اش را جمع کرده است، انگاری این شهر هیچ متولی فرهنگی ندارد که از روزنامه نیز در آن هیچ خبری نیست و جالب اینکه طبق آخرین اطلاعات رسیده به ما، حدودا چهار سالی می شود که تقریبا هیچ روزنامه ای به چابهار راه نیافته است.

از همه اینها که بگذریم حال و احوال قدیمی ترین روزنامه فروش چابهاری به نام ملک محمد صالح زهی را باید بپرسیم که بعد از آمدن فضای مجازی و رسانه ها و شبکه های اجتماعی حالا دیگر عملا خانه نشین شده و با وجود اینکه از مسئولان و متولیان فرهنگی نیز بارها درخواست یک کار کرده است اما همچنان بیکار در خانه سر می کند.

در ادامه گفتگوی خبرنگار میارجل با ملک محمد صالح زهی را خواهید خواند.

اول خودتان را برای مخاطبان میارجل معرفی کنید؟

بنده ملک محمد صالح زهی هستم و حدودا 30 سال در کار پخش مطبوعات و روزنامه ها فعالیت داشته ام، دلیل این موضوع که الان بیکار شده ام نیز آمدن شبکه های اجتماعی و اینترنت و این گوشی های لمسی است، قبل از این حرف ها همه برای گرفتن خبر به سراغ دکه روزنامه فروشی و یا نهایتا تلویزیون می رفتند اما الان هرکسی یک گوشی همراه در دستش است و خبرها، که راست و دروغش نیز معلوم نیست را می خواند و در چابهار نیز اینطور شد که کسی روزنامه نمی خواند.

به غیر از چابهار نیز جای دیگری روزنامه پخش می کردید؟

بله، من خیلی جاها روزنامه پخش می کردم، باور کنید جنوب استان کلا دست من بود و به همه روزنامه می فرستادم که بعضی ها هنوز بعد از این همه مدت به من مقروض اند و از آنجایی که اداره بوده و رئیس و روسای شان هر از چند گاهی عوض می شوند من مانده ام و بی پولی، از طرفی هم من از کودکی عاشق مطبوعات بودم و دائم اخبار را دنبال می کردم و عشقم نیز روزنامه های ورزشی بود، همین اتفاق نیز باعث شد که به کار پخش روزنامه وارد شوم.

از چه سنی شروع به کار کردید؟

یادم است از شانزده سالگی بود که کارم را شروع کردم. پدرم نیز زود فوت شد و دو خانواده یعنی زن و بچه خودم و مادر، خواهر و برادرانم را باید می گرداندم چون بنده بچه بزرگ خانواده بودم. زندگی سخت بود و مجبور شدم ادامه تحصیل را بیخیال شوم و به سراغ کار روزنامه رفتم و کم کم یک دکه در بازار چابهار برای خودم گرفتم که برای شهرداری بود و آنجا همه روزنامه ها را می فروختم. هنوز هم پخش کننده ها گاهی با من تماس می گیرند و می گویند برایم روزنامه بفرستند اما خب دیگر اینجا روزنامه خریدار ندارد و حتی من اواخر فیلم های شبکه اجتماعی را نیز آوردم اما دیگر همه چیز را مردم با گوشی انجام می دهند و حتی برای فیلم دیدن نیز به سایت ها و اپلیکیشن های مخصوص دسترسی دارند.

از مسئولان چه انتظاری داری؟

من چیز خاصی از آنها نمی خواهم و فقط می گویم منی که نزدیک به 30 سال کار کردم و زحمت کشیدم برای اعتلای فرهنگ این مرز و بوم، مزدم این نیست که اینطور از یاد بروم و گوشه خانه بیفتم. من خیلی زحمت می کشیدم. روزنامه را کسی به چابهار نمی فرستاد. من خودم ماشین کرایه می کردم و می رفتم از فرودگاه روزنامه ها را شخصا تحویل می گرفتم و در دکه می فروختم اما کسی نبود که کمکم کند، همیشه در حال دویدن بودم و هرچه روزنامه می آمد را سر موقع به ادارات می رساندم اما اواخر دیگر از پا افتادم و انگیزه ام را به خاطر کم شدن فروش از دست دادم که دیگر مثل سابق نمی توانستم کار کنم. بیمه هم نداشتم و هرکاری کردم مرا بیمه نکردند و شرایط خاصی داشتند که اصلا من آن را نداشتم. یکی دو سال خودم را به زور بیمه کردم اما همان هم بعدا قانونش عوض شد و کلا از پوشش بیمه آمدم بیرون. مسئولان اگر لطف کنند و لااقل برای من یک کاری پیدا کنند که من بتوانم زندگی خودم را بگذرانم خیلی خوب می شود. من خودم به دنبال کار رفتم و مثلا در یک سوپر مارکت مدتی کار کردم اما باور کنید حتی پول کرایه ماشینم هم در نمی آمد. شما دیگر خودتان در چابهار زندگی می کنید و به خوبی می دانید کرایه ماشین اینجا چقدر گران است. من الان خانه افتاده ام و از طرفی هم بیماری ام عود کرده است حتی خرج دوا و درمان خودم را هم ندارم. خلاصه اینکه با بیکار شدنم بقیه مشکلات نیز دومینو وار به سراغم آمده اند.

سخن آخر؟

مسئولان لطفی کنند تا از این شرایط سخت نجات پیدا کنم واقعا شرایط سختی دارم و درحالیکه خودم بیمار هستم مادرم نیز بیمار است. اگر یک روز می توانستم دو خانواده را کفیل باشم اما توان درآوردن نان خودم را هم ندارم، ای کاش از همان اول وارد عرصه فرهنگی نمی شدم و مانند خیلی از همسالان و هم کلاسی هایم به سراغ کار دیگری مانند کاسبی یا صیاد و کشاورزی رفته بودم که به این روزگار هم نیفتم اما الان که به این کار آلوده شدم و کار دیگری بلد نیستم می طلبد متولیان فرهنگ یک کمکی هم به بنده داشته باشند تا از این شرایط نجات پیدا کنم.