ماجرای گربه؛ از «چَنگی» تا اداره مالیات
بالاچ بلوچ، فعال اجتماعی: «گُرانی» ده کوچکی است در جوار دریای نارمَک. شغل تمام اهالی این ده ماهیگیری است.
یک روز صبح، در چایخانه «چاچا میران»- که پاتوق ماهیگیرها بود- جیغ و ویغ بچه گربهای بلند شد.
چاچا میران بچه گربه لاغر و خوش خط و خال را تو مشتش گرفت، به چشم های آبیش نگاه کرد و با خودش گفت: «تو رو خدا برای من فرستاده.» و شاگردش را صدا زد: - اسم این کوچولو «چَنگی»ه، خوب مواظبتش کن...
چَنگی ناقلا، سر چند روز حال آمد و بزرگ شد. چَنگی نه تنها مونس و عزیز چاچا میران بود، بلکه همه مشتری ها دوستش داشتند.
چنگی نازنین هیچ عیبی نداشت جر اینکه دزد بود... و البته هر گربه ای کم و بیش دزد است، اما در تردستی و مهارت، دزدی نظیر او را مادر دهر نزاییده بود، پس از این هم نخواهد زایید...
هنوز شش ماهش تمام نشده بود که سر و صدای تمام همسایهها درآمد. «چنگی» هر روز صبح آفتاب نزده مثل یک مامور وظیفه شناس از خانه در میآمد و عازم محل ماموریتش میشد، و تا ظهر تمام محله را میچاپید و برمیگشت.
گرچه ضرر «چنگی» به همه میرسید، اما همه او را دوست میداشتند و کارش را تحسین میکردند، چونکه او کارش را با تردستی و مهارت انجام میداد.
دلیل تحسین همگانی مردم ده از مهارت چنگی در دزدی یک چیز بود: کسی که در ده «گُرانی» دزدی نمیکرد یک پول سیاه اعتبار نداشت. در آن دِه دزدی عیب نبود، بلکه بیعرضگی و بیلیاقتی در دزدی و گیر افتادن عیب محسوب میشد.
«چنگی» تا سن چهارده سالگی به وظیفه خود ادامه میداد تا اینکه یک روز جسد بیجان او را در زیر دیوار بلندی یافتند.
بیچاره «چنگی» ضمن انجام وظیفه جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
تمام مردم دِه اشک ریختند و عزا گرفتند. و همگی در مراسم تشییع و دفن مرحوم چنگی شرکت کردند و تربتش را با اشک دیده آبیاری نمودند.
در عزای «چنگی» دِه دو ماه در ماتم و سکوت فرو رفت. اما دو ماه بعد معجزه ای روی داد: بر مزار طفلی «چَنگی» بنای عظیمی سر به فلک کشیده که بر سردرش این عنوان نوشته شده بود: «اداره مالیات».
مردم «دِه گُرانی» ادارۀ مالیات را به هم نشان می دادند و می گفتند:
-روح مرحوم «چَنگی» به دنیا برگشته...
نظرات کاربران