خاکی که با خون رنگین شد
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی میارجل؛ عبیدالله رئیسی زاده نوشته است: بنیامین سراسیمه دنبال تکه پارچه ای می گشت بنیامین چی شده ؟! بچه جواب بده چیشده ؟ چرا عرق کردی ! بنیامین از جواب دادن طفره می رود و آنقدر در گیر پاره کردن تکه پارچه ای می شود که گویا من اصلا حضور ندارم دوباره می پرسم بنیامین چی شده؟ جواب بده ؟ مگه من باتو نیستم ؟ ! هق هق زنان می گوید : عددددننان بچه عدنان چی ؟ چه اتفاقی برای عدنان افتاده بنیامین دیگر پاسخی نمی دهد از دورتر سلمان برادر کوچک تر بنیامین صدا می زند : بنیامین بدو دیگه خیلی خون داره میاد راستش هنگ کردم یا خدا چیشده ؟ اینجا چه خبره ؟ از دور دارم به عدنان نگاه می کنم پشت به من در خاک ها نشسته و گویا چیزی در دست دارد بنیامین را به سرآسیمگی خودش رها می کنم و نفس نفس زنان پیش عدنان می آیم ، عدنان پایش را در دست گرفته و هق هق کنان اشک می ریزد گونه های خاکی عدنان و جای اشکش گویا رد رودخانه ای است که در دل کویر به جا مانده است تا من را می بیند گویا روند گریه و هق هق هایش سرعت می گیرند سلمان هم که از عدنان و بنیامین کوچک تر است در بهت عجیبی فرو رفته ، و سهیل هم از پایین این بلندی با توپی که معلوم بود با شوتی سنگین دور رفته دارد می آید و گویا بی خبر است. بگذارید از اول شروع کنم ، فرجه امتحانتم بود به خونه اومده بودم ، محمد برادر کوچکترم توی طول هفته کلاس داشت و وقتی نبود که روی درسش کار کنم برای همین شب چهارشنبه به محمد گفتم : فردا جایی نری ها ، باهم زبان انگلیسی و عربی کار می کنیم محمد هم با چشمانی نیمه باز باشه ای تحویلم داد و تخت خوابید . منم از قضای روزگار ، صبح پنج شنبه ۷ و ۴۸ دقیقه بیدار شدم سراغ محمد رو گرفتم ای دل غافل !! جا تره و بچه نیست محمد ۷ صبح توی هوای +۴ درجه رفتی پی بازی شال و کلاه کردم و با خود زمزمه کنان راهی میدان فوتسال درب و داغونیی شدم که گویا از بقایای عهد سلیمان نبی است . هوا به این سردی ، یا خدا چخبره ؟! گرچه کلاه سرم گذاشته بودم و ماسک زده بودم ولی از گوشه و کنار باد سرد زوزه می کشید ، و با هو هو کشیدنش مو های تنم سیخ می شد به فوتسال رسیدم ، هیچ خبری نبود ، یکی از بچه ها بهم گفت برو میدان خاکی شاید اونجا باشه .، دیگر این هوای سرد تا مغز استخوانم رفته و منم عصبانی با خودم زمرمه های می کنم در میدان خاکی هم سراسیمگی بنیامین را می بینم و از محمد سوالی نمی پرسم . بگذریم عدنان پای زخمیش را در دست گرفته و گریه می کند ، خون زیادی بر روی خاک ریخته و خاک را منجمد کرده است عدنان چت شده ؟ عدنان رمقی برای پاسخ دادن ندارد تا می خواهم از سلمان بپرسم بنیامین با تکه پارچه ای خاکی از راه می رسد و شروع به پاک کردن زخم و بستن پایش می کند . عدنان هم آخ می کشد و گویا حسابی دردش می گیرد در همین حین سلمان شروع می کند به تعریف کردن و می گوید که تکه شیشه ای به پای عدنان رفته و معلوم نیست داخل شکسته یا نه!؟ بنیامین گره های آخر پارچه خاکی را می دهد و رو به من می گوید : ما هر روزبعد از ظهر برای فوتبال به اینجا می آییم و امروز هم چون پنجشنبه بود و تعطیل صبح آمده ایم ، میدان ما خاکی است و پر است از تکه شیشه هایی که زیرش هستند هر لحظه ممکن است یکی از آن ها پای ما را سوراخ کند .، دیروز پای من زخمی شده بود و امروز هم پای عدنان !!! کسی چی میداند شاید فردا نوبت سلمان باشد ..... یک لحظه مکث کرد ، همه ساکت بودن الا باد که زو زه اش ، تن را به لرزه در می آورد . باز شروع کرد : بیا از ما عکسی بگیر شاید ، آنان که به ما وعده دادند و عمل نکردند بادیدن عکست فکری برایمان بکنند . نمیدانم چرا ولی من شرمنده شدم بنیامین و سلمان و سهیل و عدنان هم با پای زخمیش ، و پسری همسن سلمان که اسمش را نمیدانم کنار هم می ایستند و من هم با شرمندگی قاب انها را تنظیم کرده و عکسی می گیرم ولی این حرف بنیامین خیلی روی دلم سنگینی می کنه دیروز پای من زخمی شد ، امروز هم پای عدنان کسی چه می داند شاید فردا نوبت سلمان باشد. محمد را فراموش کردم ولی ای کاش پای سلمان زخمی نشود ..........
نظرات کاربران