استاد شیرمحمد اسپندار نابغه موسیقی بلوچستان و ساز "دو نلی" ایران و جهان است. در یک گفت‌وگوی تفصیلی با میارجل از پیشنهادات اغواکننده‌اش در فرانسه و اروپا می‌گوید و اینکه عشق به وطن همچنان به 800 هزار تومان حقوق ماهیانه جاگیرش کرده است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی میارجل؛ مسئول هماهنگی قرارها و دیدارهای استاد اسپندار  با پسر بزرگش  خدابخش است، می‌گوید استاد کسالت دارد ولی گفته است که می‌تواند میزبان مهمان خبرنگارش باشد؛ ساعت حضورمان را در منزل استاد اسپندار حدود چهار عصر هماهنگ کردیم.

 عصر بود و بیست دقیقه‌ای با وقت قرارمان مانده بود، در هوای نسبتا سرد و پاییزی شهر بمپور از خیابان اصلی شهر به سمت خیابان استاد اسپندار رفتیم و دقیق یک ربع مانده به چهار به منزل استاد رسیدیم.

تردید داشتیم که برویم داخل و یا منتظر شویم که ربع ساعت هم بگذرد، بعد کلی کلنجار رفتن با خودمان و با رعایت خیلی از جوانب که مهمترینش رعایت حال استاد بود، سنگ کوچکی از روی زمین برداشتیم و به درب زدیم و نوای یااالله که نشان دهیم مهما غریبه هستیم سر دادیم و وارد حیاط منزل شدیم .

درخت نخل حلیله وسط حیاط استاد اسپندار خود نمایی میکرد و هنوز هم دانه‌های زرد رنگ دیر رس درخت خرما روی نشان از استقامت این درخت داشت، درست مثل مردی که بیش از نود سال عمر گرفته است و هنوز هم صدای خنده و نفس و آوازش از من سی و پنج ساله هم بیشتر و قویتر است. اتاق نشیمن استاد اسپندار سمت راست حیاط قرار داشت. اتاقی نسبتا قدیمی با یک تخت خواب چوبی و کولر گازی که در سوراخی قرار دارد  و ترک های دیوار اتاق که نشان از دردهای کهنه‌ای دارد .

وارد که شدیم استاد اسپندار را دیدیم که روی همان تخت چوبی نشسته است و در کنارش نور خاتون همسر استاد بود که مشغول آماده کردن لانکی استاد بود  و آن را تا  میزد؛  گویا هر دو منتظر حضور ما بودند و با دیدن ما خوشحال شدند  و  استاد که به رسم احترام خواست از جایش بلند شود و  ما  نگذاشتیم  بیش از این شرمنده اش باشیم و دستش را گرفتیم تا اذیت نشود .

کلاه سفید توری رنگی به سرش دارد، محاسن سفید و کوتاهش نشان میدهد  که به تازگی  کوتاه شده است  و آماده دیدار و گفتگو با خبرنگار و عکاس پایگاه خبری میارجل شده است؛  در   همین حین بود  که  همسر استاد از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با سینی و پارچ آبی برگشت و با خنده گفت : ببخشید که پسرم هنوز نیامده و بیمارستان است و تا شما دمی بیاسایید او نیز خواهد آمد ..

 از استاد  خواستیم اگر اجازه دهد گفتگویمان را آغاز  کنیم و او  هم با تبسم زیبایی که بر لب داشت گفت تا هر چقدر که بخواهید با هم مینشینیم و حرف میزنیم.

به استاد  گفتیم که از رسانه خبری میار جل به دیدار او آمده ایم تعجبی کرد و گفت : میار جل بلوچی خودمان ؟ و بعد که پاسخ مثبت من را شنید با همان تبسم گفت: خیلی خوب است و امید وارم که این رسم زنده بماند و نسل امروز هم بداند که میار جل هنوز هست و آن را بشناسند.

مصاحبه را آغاز کردیم؛ در معرفی خودش می‌گوید: من شیرمحمد اسپندار هستم خدمت گذار هنر از شهرستان بمپور؛ متولد سال 1306 است و بیش از نود سال از خدا عمر گرفته است و از همان کودکی در خانوادهای شش نفره به دنیا آمده است؛ او فرزند آخر خانواده بوده و دو خواهر و یک برادر دارد که نتیجه ازدواج پدر و مادری کشاورز بودهاند .

استاد ادامه می‌دهد: نه خواهرانم، نه برادر بزرگم هیچ علاقه ای به هنر نداشتند و تنها دغدغه زندگی آنها کشاورزی بود که در آنزمان مهمترین منبع درآمد مردم آبادی و روستاها بوده و البته عمر کوتاهشان فرصت نداده است که در این مسیر توفیقی داشته باشند و بعد از فوت خواهران و برادرم من تنها فرزند پدر و مادر بودم که به ناچار و ظلم روزگار چند سال بعد داغ پدر و مادر را هم تجربه کردم  و روزهایی بود که تازه نوشتن را در مکتب‌ها فرا گرفته بودم و بلد بودم دست و پا شکسته بنویسم.

در کودکی به دو نلی علاقه پیدا کردم

استاد شیرمحمد اسپندار می گوید: دوران کودکی و نوجوانیاش شروع فصل تازهای از زندگیاش بوده و روزها بعد از مکتب با گله گوسفندان به دل دشت و بیابان می‌زده و تا دم دمای غروب که هوا رو به تاریکی و گرگ و میش میرفت بر میگشته است و در این حال و هوا بود که احساس کرده بود که با صدای آواز و ساز دهنیاش (نل) که آن موقع از چوپ کلم بود می تواند با گله گوشفندان ارتباط برقرار کند و آنها را متوجه خود کند و همین مهم سبب شده که برای اولین بار در همان سن 12 سالگی نل را بتراشد و یک ساز دهنی معمولی بسازد و برای گوسفندانش بنوازد .

از  استاد خنده ای سر میزند، لیوان آبی می خورد و ادامه می دهد: گوسفندانم خیلی با هوش بودند و وقتی صدای سازم بلند میشد انگار میفهمیدند و آرام میشدند و به چرایشان ادامه میدادند.

سفر به پاکستان و یادگیری دو نلی

با تبسمی زیبا رو به همکار عکاسم کرد و بعد رو به من و شروع کرد به حرف زدن، می گفت دقیق یادم نیست که چند ساله بودم اما خوب دوران نوجوانیاش بود و حدود 16 تا 17 سال بیشتر نداشته است و  سه چهار سالی از علاقه اش به ساز و نلو دو نلی گذشته بود که از طریق یکیاز دوستانش تشویق به یادگرفتن بهتر ساز دو نلی شده است.

می گوید: یاد گرفتن ساز دونلی امیدی شده است برای من  که به این موضوع فکر کنم و بعد از گذشت سه ماه از این پیشنهاد و بعد از طرح موضوع با پدربزرگم عزم سفر کرده کردم؛ در سن 18 سالگی بار سفر به بلوچستان پاکستان را بستم و با طی رنج سفر بیش از چهل روز از طریق کوه و کمر و به وسیله قاطر به پاکستان رسیدم و در طی هشت سال حضور در پاکستان در نزد استادم که ظاهرا (جمال یا جمالی نام داشته است ) دو نلی را فرا گرفتهام و پس از آن شش بند (نلی که شش سوراخ دارد) را کنار گذاشته است و به دو نلی روی آورده‌ام.

ساخت دو نلی فقط در کشور پاکستان صورت میگرفت

نگاهی به همسرش می کند و  از او می‌خواهد بقچه نلهایش را بیاورد  و او نیز با تبسمی بلند می‌شود  و بعد از دقایقی با بقچهی سبز رنگی که درزایاش نشان می‌داد محتوای آن چوبهای نل است برمی‌گردد و آن را به دست استاد می‌دهد و استاد اسپندار هم با ظرافت و البته انگشت های ضمختش  آرام آرام شروع  به باز کردن گره بقچه ء سبزرنگ می‌کند و  در همان حالت شروع به حرف زدن می‌کند و می‌گوید:

بیش از بیست سال از عمر این دو نلی ها میگذرد و گلایه دارم  از اینکه هیچ وقت نتوانسته‌ام این نل ها را در بمپور و یا زادگاه‌ام تهیه کنم، چون هیچ کس علاقهای نداشته است و  دنبال ساختش هم نبوداند؛ برای تهیه دو نلی هایم فقط باید در پاکستان اقدام می کردم و آنجا  میتوانستم با سفارش سازها تا حدودی جنس خوب و اعلایش را فراهم کنم.

نابغه موسیقی بلوچستان ادامه می‌دهد: آن زمان در پاکستان هم دونلی اصل رسم نبوده است و کسی یاد نداشته است که با دونل همزمان بوازد و  وقتی سفارش  جفت نی را به سازنده اش دادم باعث تعجب او  و دیگران شدم که چطور میشود با دو نل هم زمان ساز دو نلی را نواخت و  هم اینگونه بود  که دونلی را  تسلیم اراده و نفس های ما شد و به عنوان یک هنر بی بدیل زنده شده است.

اولین اجرای رسمی استاد اسپندار

 وقتی این سوال را استاد پرسیدیم احساس کردیم یاد چیزی یا خاطره ای افتاده است و در حدود سی ثانیه ای به فکر فرو رفت و بعد دستی به دامن لباس بلوچیاش کشید و آن را مرتب کرد و آرام گفت و گفت: " چیزی به ذهنم نمیآید" ؛ بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و گفت: "پیری است و فراموشی" و با شوخی ادامه داد: " آلزایمر نگرفته‌ام و  همه چیز را به خوبی به یاد می‌آورم و فقط در همین یک مورد  ذهن نود و چند سالهام یاری نمی کند. می‌گوید، از ابتدای جوانی تا  الان بیش ازپانصد اجرا در جاهای مخلف داشته و هر کدامش برایش جذابیتی خاص داشته است.  

می‌گوید:  این را به خوبی میدانم که آن روزها دیگر هرگز تکرار نمیشود ولی خوب احساس میکنم اولین اجرای رسمی ام در کشور پاکستان بود ولی دقیق نمیدانم کجا و برای چه برنامه‌ای بوده است.

عشق وعلاقه استاد اسپندار به زادگاهش

 این سوال را که از استاد اسپندار پرسیدیم آه بلندی کشید و با یک بیت شعر به زبان اردو و هندی حرفش را شروع کرد. چیزی از معنای شعر استاد متوجه نشدیم اما خوب کاملا گویا بود که گلایه از سختیها و تلخیها و بیمهریهای زمانه در دلش است و نگذاشته ما معنای شعرش را از او بپرسیم؛ بعد از تعارف چای گرمی که  همسراستاد برایمان آورده بود گفت: در بمپور متولد شدم و بزرگ شدم و زندگی کردم و شدم استاد اسپندار.

استاد ادامه داد و از بی مهریهایی که در طول سال‌های زندگیاش داشته گفت: خیلی سختیها کشیدم و در خیلی از مواقع در گوشهای از همین خانه به تنهایی روزگار گذراندهام و سالهاست که کمتر پیش میآید کسی از این شهر سراغم را بگیرد اما عشق به این مردم را همیشه در سینه داشتم و هرگز نتوانستم از این شهر دور باشم. خاک و آب همین بمپور مرا رشد داد و به ان ارادت خاص دارم و البته این را هم بگویم که خیلی وقت ها محبت مردم در زادگاهم شامل حال من شده است و همیشه به من افتخار کرده اند و حرمت و احترام من را  نگه داشتهاند اما خوب گاهی وقتها هم به فراموشی سپرده شدهام و این برایم دردناک است اما در کل مردم بمپور جزیی از هویت و زندگی من هستند و هر چه دارم از خدا بوده و از مردم و شهر و زادگاهم.

اجرا بین المللی و سفرهای خارجی استاد اسپندار 

می گوید سفرهای خارجی زیادی رفته است و در کشورهای زیادی به اجرای برنامه پرداخته است و از قاره آفریقا گرفته تا قاره امریکا و استرالیا و آسیا و حتی قلب اروپا نوای ساز دو نلی استاد اسپندار را شنیدهاند و  این را برای خود یک افتخار میداند که هنر بلوچ و بلوچستان در قلب اروپا و آمریکا و آفریقا و استرالیا به نمایش گذاشته شده است .

استاد خیلی متفکرانه حرف میزند و می گوید: در فرانسه، مالزی، پرو، پاناما، نیجیریه، اکوادور ، پاکستان، اندونزی، هند، ترکیه، کانادا، چین،ونزوئلا و چندین کشور دیگر به اجرای برنامه پرداخته‌ام و هیج جای دنیا را مانند کشورم زیبا ندیده‌ام .

یک خاک از کشورم را با تمام دنیا هم عوض نمی کنم

به عنوان یک خبرنگار بارها برایم سوال پیش آمده بود که چرا استاد پیشنهادهای خوب را رد کرده بود و به چه نتیجه ای رسیده بود که نتوانسته این پیشنهادات را قبول کند؛ تا اینکه خود را رو در روی استاد دیدم و این را از او پرسیدم او نیز به آرامی و البته جدیت و در حالی که متکای پشت سرش را جا به جا می کرد؛ گفت: سال‌ها قبل در یکی از سفرهایم به کشور فرانسه یک اجرای درجه یک و بزرگ داشته‌م و میزبان جمعیتی چند هزار نفری در یک ورزشگاه و در مراسمی ملی دعوت رییس جمهور وقت فرانسه آقای ژاک ژیراک بوده‌ام؛ چند روز به اجرای برنامه پرداخته‌م و در روز اختتامیه  پیشنهاد اقامت دائم با کلیه امکانات رفاهی کشور فرانسه برای من، همسر و فرزندانم؛ داده شده است و حتی برای پاسخ گویی به این پیشنهاد چند روز فرصت به من دادند ولی بدون هیچگونه درنگینظرم را در همان وقت به ایشان اعلام کردم. گفتم که یک وجب از خاک کشورم ایران را برای همه ی دنیا عوض نمیکنم و از آنها برای این پیشنهاد تشکر کرد‌م

 استاد در ادامه اشاره کرد که این پاسخ او نه تنها  موجبات ناراحتی رییس جمهور فرانسه نشده بود بلکه آنها را به تحسین او نیز وا داشته است و البته همین پیشنهاد یک بار از طرف رییس جمهور ونزوئلا هم داد شده بود که پاسخ آنجا نیز همین بود که در فرانسه بوده است .

آموزش دونلی دغدغه ی روزهای جوانی و الان من است

یکی از بزرگترین نگرانی‌های موجود برای هنر و ساز و موسیقی دونلی حیات این هنر بعد از استاد اسپندار است، موضوعی که خود استاد هم از آن به عنوان یکی از دغدغه هایش یاد می کند و آه سردی نیز میکشد .

در حالی که استاد را مشغول چای خوردن می دیدیم مقداری تامل کردیم تا استاد با خیال راحت چای خود را میل کند و بعد بحث را ادامه دادیم که استاد انگار موضوع سوال ما را از قبل میدانست شروع به حرف زدن کرد و گفت: جوان که بودم خیلی دوست داشتم که بچه‌هایم به سمت هنر و ساز دونلی بیایند و با وجود تلاش فراوان هایی که کردم نتوانستم آنان را به ساز و دونلی علاقمند کنم.

 دستی به محاسن سفیدش میکشد و ادامه میدهد: بچه‌هایم با روغن نباتی بزرگ شده‌اند و ما قدیمیها با روغن بلوچی و حیوانی و خوب باید بین ما فرق باشد و ذهن ما بیشتر و بهتر بتواند  هنر را درک کند؛  این مشخص است که  نمیتواند نگران آینده این هنر باشد.

می‌گوید: چندین بار در زمان مدیریت جناب کرباسچی رییس وقت ارشاد استان پیشنهاد آموزش هنر و ساز دونلی را به من داده اند اما گویا عدم استقبال از جانب هنرجویان و علاقمندان باعث شده است که این هنر به یتیمی کشیده شود و آفتابش اندک اندک غروب کند .

تبسمی میکند و ادامه میدهد: هنوز هم دیر نشده است اگر یک نفر هم بتواند به این هنر علاقه نشان بدهد من آماده‌ام که در راستای زنده ماندن این هنر تمام آموزش های لازم  را به او بدهم .

بدون اینکه از او بخواهیم دو نلی‌اش را بر میدارد و با نواختن یک ساز کردی ( نوعی آهنگ محزون و حزن  آلود که در دلتنگترین حالت ممکن سر میدهند) فضای اتاق خشت و گلی‌اش را با نوای سازش معطر میکند.

عشق به ایران و وطن را همیشه در دل داشته‌ام

می گوید: مگر میشود ایرانی باشی و ایران را دوست نداشته باشی ؟ نه هرگز نمیشود. بیش از 90 سال و چندین حکومت را در زندگی‌ام دیدم  و در بهترین موقعیت‌ها می توانستم در بهترین کشورهای دنیا ساکن شوم و رفاه خود و خانواده‌ام را تضمین کنم اما  هرگز حاضر نبودم و نمی‌توانستم دل از دیار و خاک و وطن و کشورم بکنم و ثانیهای زندگی در کشورم را به سال‌ها زندگی در دنیا عوض نمی‌کنم.

 با خنده می گوید: کجا بروم از ایران بهتر؟بروم که چه بشود؟ بروم که اینجا را اجنبیها بگیرند؟ نه من بلوچم و بلوچ هیچ چیزی را بالاتر از وطن دوستیاش نمیتواند ببیند و من عاشق وطن و کشورم هستم و در هین جا هم میمیرم و یک روز میآید که نام نیک از من باقی میماند و میگویند کشورش را نفروخت و در شهرش ماند. این ها را که می گوید نگاهی به همسرش می کند و بعد سکوت میکند .

مدارک و افتخارات بین المللی ام را آب برد

جلسه ما با استاد اسپندار گرم صحبتهای استاد بود، گفت و نواخت و خندید و گاهی هم سکوت می کرد و به فکر فرو می رفت؛ این را زمانی فهمیدیم که آه سرد استاد را در مقابل سوالمان  احساس کردیم.سوالمان این بود که چه مدارک و افتخاراتی را کسب کرده است که استاد با آه و بغضی که به نظر میرسید راه گلویش را گرفته است و گفت : دیگر مدال و لوح و مدرکی برایم باقی نمانده است.

با دست راستش لانکی‌اش (لونگ بلوچی ) را از روی پایش بلند می‌کند و آن را به صورت خود میکشد تا هم عرقی که بر صورتش بود را پاک کند و هم محاسنش را مرتب کند؛ می‌گوید : "دیگر هیچ مدرک و لوح و چیزی شبیه به آن برایم نمانده است".  با اشاره دست راستش به طاغچه کوچکی که زیر کولر گازی اتاقش است به ما میگوید: تنها چیزی که برایم باقی مانده است همین چند تا لوح است که در این چهار پنج سال گذشته گرفتهام و دیگر لوح و تقدیرنامهها و حتی سکههایی که داشتهام را سیل ویرانگر چند سال پیش با خود برده است و بعد از تخریب صد در صدی خانه‌ام در سیل تمام آنچه که داشته‌ام متاسفانه اسیر سیل و آب و بیتدبیری شده است و این موضوع غمی سنگین را بر جانم از آن وقع تا کنون گذاشته است.

پرداختن به نواها، افسانه‌ها و داستان‌های کهن بلوچی در ساز دونلی

یکی از مهمترین مسائل فرهنگی جامعه بلوچستان آیینها و افسانهها و داستانهای ماندگار بلوچی است که سینه به سینه و نسل به نسل در کتاب ها و روایتها بر زبان افتاده است. از استاد در مورد معروفترین آثارش سوال کردیم؛ گفت: آن زمان که بهار جوانی‌ام را میگذراندم سرشار از حس و حال و شور جوانی بودم و بیشتر درگیر سبکهایی بودم که آن زمان مورد توجه بود و از این رو بیشتر ترکهای موسیقی‌ام روایتگر داستانهای عاشقانهای بوده است که سال‌ها در زبان مردمان بلوچ بوده و فرهنگ عاشقانه های آنان را رقم زده است .

 استاد به داستان مهروک و عزت (از اسطوره های عاشقانه بلوچ ) اشاره میکند و با در دست گرفتن ساز دو نلیاش شروع به نواختن آهنگ "مشکتی مهروک" میکند و اینگونه روح را تجلی میدهد .

 استاد آن روز از خاطرات تلخ و شیرین دیگر آهنگهای حماسی مانند "هانی و شی مردید" و "بلوچم من بلوچم" و حتی " ای ایران و ... نیز برای ما سخن گفت.

با هشتصد هزار تومان حقوق ماهیانه روزگار میگذرانم

در روزگاری که شرایط اقتصادی سختترین شرایط را برای مردم عادی رقم زده است؛ استاد اسپندار در سختترین شرایط اقتصادی با درآمد ماهی هشتصد هزار تومان دریافتی ناچیز از اداره کل ارشاد استان، روزگارمیگذراند و  لب به گلایه هم نمیزند  و اینبا عث تعجب ما شد که چطور می شود با هشتصد هزار تومان دریافتی حمایتی روزگار گذراند و چیزی هم نگفت که همسر استاد که آمده بود تخت استراحت استاد را مرتب کند لب به سخن گشود و از سکوت استاد گلایه کرد و گفت: سال‌هاست که فقط با حقوق مستمری ناچیزی که ارشاد استان به استاد می دهد و کمتر ازهشتصد هزار تومان هم است روزگار می گذرانیم و متاسفانه با این همه مشکلات و سختی هایی که است پول دوا و دارویما هم نمیشود و ای کاش این مستمری حداقل به روز میشد و در همین مقدار نا چیز نمی ماند؛ مظلومتر از هنر و هنرمند کسی وجود ندارد.

دستی به لانکیاش( لنگ بلوچی) میکشد و برای چندمین بار  آن را بر صورت خود می کشد و نفس عمیقی میکشد و  چشم در چشم به من خیره می شود و از این حرکتش می فهمم که منتظر است سوال بعدی را از او بپرسم. بعد از شنیدن سوال ما ذرباره حمایتهایی که از هنر وهنرمند میشود با تعجب میگوید مگر کسی هنر را هم میشناسد؟ اصلا اینجا کسی هنر را نمیشناسد و به سختی میتوانی هنرمندی را پیدا کنی که کسی قدرش را بداند.

می گوید: چندین سال قبل در تهران بزرگداشتی برای من گرفتند و کلی هزینه کردند و کلی قول دادند و خیلی از آن قولها عملی نشد؛ احتمالا گذاشتهاند بعد که عازم دنیای ابدی شدم برایم بزگداشت بهتری بگیرند.

استاد سکوت می کند و به فرش قدیمی کف اتاقش خیره می شود و می گوید: "دیگر  انتظاری از کسی ندارم".  نفس عمیقی می کشد و  سکوت می کند..

این دنیا می گذرد و فقط خوبی هایش میماند

حرف برای گفتن زیاد داشت و هر چقدر بیشتر گرم حرف زدن می شدیم حرفهای استاد جالبتر می شد. لبخند بر لبهایش بود و حرف میزد و می گفت، میخواند و میخندید. در همان حال و هوا بودیم که استاد نیهایش را برداشت و  شروع به نواختن کرد و در همان حالت با صدای زیبایی که برای اولین بار از  استاد می شنیدم متوجه شدم که استاد اسپندار علاوه بر استعداد و مهارتش در نوازندگی از نعمت صدای خوبی هم برخوردار است.

درحالی که چشم های سیاهش برق میزد، گفت: "می خواهم برایتان کُردی بخوانم تا حالتان را خوب کنم ".  با خنده از من می پرسید بخوانم یا نه ؟ گیج و مبهوت شده بودم. خواستم جواب استاد را بدهم که گفت میخوانم و شروع کرد به خواندن یک کردی بلوچی غمگین و آنچنان سوز صدایش دردناک بود که هم خودش بغض کرد و هم من را  در فکری سنگین فرو برد.

سلام من را به رسانه میار جل برسانید

 هوا رو به تاریکی رفته بود. گویا وقت نماز مغرب را هم رد کرده بودیم و صدای به هم خوردن چراغ نفتی استاد اسپندار و صدای پای نازخاتون که با چراغ به سمت اتاق میآمد ذهن ما را برد به این سمت که باید یواش یواش به فکر رفتن بشویم و گویا وقت استراحت استاد رسیده بود.

در حالی که در همین افکار و در بین رفتن و ماندن مردد بودم همکارم ابراهیم(عکاس) گفت: "استاد برویم که استاد اسپندار باید استراحت کند" و من هم به این نتیجه رسیدم که بهتر است زحمت را کم کنیم و  با استاد خداحافظی کنیم . از نازخاتون خواستیم عکسی را در کنار ما و استاد اسپندار بگیرد که خندید و گفت: " من عکس نمیگیرم و با خنده ای گفت در فرصت بهتر در آینده".

چای خود را خوردیم و دستهای استاد را گرفتیم و برایش از خدا آرزوی سلامتی و شادابی کردیم و دعا کردیم خدا بر عمر با عزتش بیفزاید. استاد هم با لبخندی که نشان از تشکر و قدردانی بود گفت: سلام من را به میار جلیها برسان. به رسم ادب هدیه‌ای تقدیم استاد اسپندار کردیم و از خانه  استاد بیرون آمدیم و  به سمت بازار حرکت کردیم.

شب هم فرا رسیده بود و صدای اذان عشا  از مسجد جامع به گوش  میرسید. در همان حال و هوا به این فکر میکردم که اگر استاد اسپندار نباشد تکلیف این هنر چه خواهد شد  و بر خود واجب دانستم که بیشتر به این موضوع فکر کنم. شاید اتفاق تازهای رقم بخورد و این چراغ همچنان روشن بماند. انشالله..

 گزارش از محمد یاسین جلال زهی